دشمنهای هم خون - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
خب هرچقدر هم که بخواهم بی خیال شوم؛باز هم یک تلنگر وجود دارد که به من ثابت می کند؛آنها دشمن هستند و تا همیشه دشمن می مانند.برای همین است که همیشه به این فکر می کنم که یک روز،از آنها برای همیشه دور می
قطعه های فلزی - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
رفته ام دنبال چند تکه پارچه ی تمبز،برای دوختن روی تکه های فلزی لباسهایم که کتفم را داغون کرده.خب به نظرم این اولین قسمت راه برای رسیدن به خود است.اگر عمرم به دنیا بود یک دکتر پوست هم بروم تا آن پماد های دست ساز خوب را برایم بسازد
دفترچه بیمه - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
وقتی گفت که اعتبار دفترچه ها برای برادرم افزایش پیدا کرده؛خدا می داند که چقدر خوشحال شدم برای پدر و برادرم.اینکه حالا لازم نیست نگران هزینه های سنگین باشند
بارانی که دیشب بارید - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
روز آخر،رضوان دستانم را گرفت و گفت:وقتی میگی خدایا بارون می خواهم و خدا در مدت کمی دعاتو مستجاب می کنه؛یعنی خیلی دوستت داره.....دیشب وقتی بعد از نماز صبح دلم هوای باران کرد؛بعد چند دقیقه صدای ضرب گرفتن باران را روی شیشه شنیدم و بعد از این همه سال یاد رضوان و حرفش افتادم.رضوان....رضوان کجایی؟ کجایی ک...
آش!پز - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
حالا که درگیری های درسی ام،کم شده؛رفته ام سراغ آشپزی و خانه داری! البته تقریبا همه ی غذاها را خوب می پزم و فقط تنها مشکلی که دارم در مقدار آب برنج است که دستم نمی آید.خب کلا در خانه داری،از اول کودکی
یه خوردنی شیرین - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
قرار بود بروم؛از مغازه ی پیرزن تنهای سر خیابان،که اکثرا جنسهایش تاریخ گذشته است؛ساقه طلایی شکلاتی بخرم؛برای وقتهایی که سرم گرم خواندن و نوشتن است.با پختن پیراشکی های کوچک دارچینی،فعلا از این فکر منصرف شدم.شیرینی های داغ خانگی همیشه هوادار دارند
تفریح هایی از جنس آبنبات - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
یکی از تفریحاتم،تماشای چندین و چندباره ی فیلم های آرشیویه محبوبم است.هربار که هرکدام از فیلم ها را پلی می کنم؛درون حس خوبش غرق میشم و از آن لذت می برم،بیشتر از خود فیلم،یادآوری خاطراتی که با آن فیلم برای من تداعی می شود مهم است
دلم می خواهد که... - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
دلم می خواهد بروم اتاق طبقه ی پایین و آنجا را که بعد از چند ماه تلاش و تقلا،تبدیل کرده ام به آغال دانی،مرتب و تمیز کنم.پوسته های بادام زمینی ها راجمع کنم؛اتاق را یک جاروبرقیه درست حسابی بکشم و بخاری اش را روشن کنم.بعد با خیال راحت دوباره خواندنی ها و دفترها و قلم ها را بریزم روی میز و بخوانم.به هیچ ...
بهم گفت که بچه هایش را چه صدا می زنی؟ - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
گفتم هربار که بخواهم به دو پسر او اشاره کنم؛یا اسمشان را برای تهیه ی لیست مهمانی یادداشت کنم؛خیلی راحت و عادی می گویم:سگ توله های محمد حسن!به همین سادگی.از بس که از خودش و توله سگهایش و زنش متنفرم
اولین زمستان بعد از تو - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 19:56
من یادم نمی رود.اولین زمستان بدون تو را.که چقدر سخت گذشت.چقدر تنها بودم و در اولین هوای اسفند ماه بعد از تو پر پر می زدم.در ظاهر دختر جوانی بودم که مشکلی نداشت.اما از درون،حس دختر جوان مطلقه ای را داشتم که با خفت و خواری برگشته به خانه ی پدری.درد کشنده ای بود که هیچکسی نمی فهمید.